الوداع یا حیدر...
غم تنهایی مولا یه طرف همه ی غم عالم یه طرف...
غم نگاه آخر زهرا...
مولا...
گاهی فکر می کنم جز شما کی می تونست زیر بار این غم دووم بیاره...
شب جمعه ای خیلی آقایی کردی...
غیر از این هم انتظار نداشتم...
شب جمعه کجا می بردیم بهتر از در خونه ی مادرتون ...
کجا می رفتم و دردای این قلب مریض و زخمیم رو به کی می گفتم...
همون قلبی که تو فاطمیه یه جور دیگه می تپه...
همون قلبی که هر کی از راه می رسه یه دردی رو درداش می زاره و قباری روی انتظارش...
در خونه ی کی می تونم اونقدر محکم در خونه ی قلبم رو بکوبم که انتظار تموم شه...
تا کی باید صبر کرد ...
دیشب بهم گفت دیگه خسته شده ، همین روزاست که بازنشست شه...
وسط روضه با خودم می گفتم اگه قراره آقا رو نبینم و بمیرم کجا بهتر از وسط مجلس مادرتون...
توی روضه زیر سقف هیئت بوی بیت الاحزان می پیچید و هر نفسی که می کشیدم دوست داشتم هوا رو از توی سینم بیرون ندم ...
غم و ترس تنهایی کاری کرده که می ترسم که این نفسها هم مثل همه تنهام بذارن و بخندن به حال زارم و...
می ترسم از هر چیز غیر تو ...
می ترسم از لحظه ی تنهاییی خودم زیر خاک که دیگه هیشکی هوامو نداره...
می ترسم از لحظه ی مرگ که چشم براه بمانم و تو...
ولی با همه ی این دردها وقتی تصور می کنم که تو می آیی و روضه ی مادرتو واسمون می خونی و اون ناجیبا رو...
می گم این قلب تا لحظه ای که قطره خونی توی این سینه هست با بتپه تا شید یه روضی فدایی تو بشه...
تا یه زمانی توی روضه ای خودت می خونی از غم توی سینه منفجر شه...
تا بمونه و تو شادی انتقامی که تو می گیری از حرکت وایسه...
جمال خودتو عشق است...
تا آخر عمر نوکرتم آقا...
آقای جمعه های غریبی ظهور کن