میگه از کربلا بگو...چی بگم؟
بگذار از کربلا برایت بگویم:
همچین که روبه روی ضریح ارباب می ایستی
مات و مبهوت
فقط خیره می مانی
همه ی آرزوهایت را
همه شان را با هم
به یکباره
برآورده شده می بینی
و تو
از بزرگی و عظمت این آرزو
زبانت بی حرکت می ماند!
تویی که تمام راه ،خودت را آماده ی درددل کرده ای
می مانی چه بگویی
یادت می آید
در زیارت عاشورا خوانده ای
بزرگ ترین مصیبت برای حسیـــــــــــــن بوده
لال می شوی
از اینکه از خودت چیزی بگویی
.
.
.
دلم می خواهد
دلم باز آن لال شدن را می خواهد...
یا حسیــــــــــــــــــــــــــــــن
همچین که روبه روی ضریح ارباب می ایستی
مات و مبهوت
فقط خیره می مانی
همه ی آرزوهایت را
همه شان را با هم
به یکباره
برآورده شده می بینی
و تو
از بزرگی و عظمت این آرزو
زبانت بی حرکت می ماند!
تویی که تمام راه ،خودت را آماده ی درددل کرده ای
می مانی چه بگویی
یادت می آید
در زیارت عاشورا خوانده ای
بزرگ ترین مصیبت برای حسیـــــــــــــن بوده
لال می شوی
از اینکه از خودت چیزی بگویی
.
.
.
دلم می خواهد
دلم باز آن لال شدن را می خواهد...
یا حسیــــــــــــــــــــــــــــــن
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۰ ساعت 4:10 توسط mms
|
آقای جمعه های غریبی ظهور کن