لیوان نصفه ته صف بودم. به من آب نرسید. بغل دستیم لیوان آبی را داد دستم؛ گفت: «من زیاد تشنهام نیست؛ نصفشو تو بخور...».
فرداش، شوخی شوخی به بچهها گفتم: «از فلانی یاد بگیرید! دیروز نصف آب لیوانشو به من داد!» یکی گفت: «لیوانها همهاش نصفه بود...»
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 21:42 توسط mms
|
آقای جمعه های غریبی ظهور کن دهلیزهای شب زده را غرق نور کن آقا چقدر ناله زنیم و دعا کنیم یا بازگرد یا دلمان را صبور کن روزی اگر تو آمدی و عاشقت نبود یک فاتحه نوازش اهل قبور کن