آن سفر کرده که صد غافله دل همره اوست...
ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت
مانند مرده ای متحرک شدم بیا
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت
می خواستم وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آن چه می خواستم گذشت
دنیا که هیچ،جرعه ی آبی که خورده ام
از راه حلق تشنه ی من مثل سم گذشت
بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ام
از خیر شعر گفتن ، حتی قلم گذشت
تا کی غروب جمعه ببینم مادرم
یک گوشه بغز کرده ، این جمعه هم گذشت...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 13:0 توسط mms
|
آقای جمعه های غریبی ظهور کن